محمد بن حسين البيهقي

694

تاريخ بيهقى ( فارسي )

وى را مكاشفتها 1 افتاد ، چنان كه آنجا نتوانستيم بود ، و بخوارزم اضطراب بزرگ افتاد بكشتن هارون ، ممكن نبود آنجا رفتن . به زينهار 2 خداوند عالم سلطان بزرگ ولىّ النّعم آمديم تا خواجه پايمردى كند و سوى خواجهء بزرگ احمد عبد الصّمد بنويسد و او را شفيع كند ، كه ما را با او آشنائى است و هر زمستانى خوارزمشاه آلتونتاش ، رحمه اللّه ، ما را و قوم ما را و چهارپاى ما را بولايت خويش جاى دادى تا بهارگاه 3 و پايمرد خواجهء بزرگ بودى تا اگر رأى عالى بيند ، ما را به بندگى پذيرفته آيد 4 ، چنان كه يك‌تن از ما بدرگاه عالى خدمت مىكند 5 و ديگران بهر خدمت كه فرمان خداوند باشد ، قيام كنند و ما در سايهء بزرگ وى بياراميم و ولايت نسا و فراوه كه سر بيابان 6 است به ما ارزانى داشته آيد 7 تا بنه‌ها 8 آنجا بنهيم و فارغ‌دل شويم و نگذاريم كه از بلخان‌كوه و دهستان و حدود خوارزم و جوانب جيحون هيچ مفسدى سر برآرد و تركمانان عراقى و خوارزمى را بتازيم 9 . و اگر العياذ باللّه 10 ، خداوند ما را اجابت نكند ، ندانيم تا حال چون شود ، كه ما را بر زمين جايى نيست و نمانده است . و حشمت 11 مجلس عالى 12 بزرگ است ، زهره نداشتيم بدان مجلس بزرگ چيزى نبشتن ، به خواجه نبشتيم تا اين كار به خداوندى 13 تمام كند ، ان شاء اللّه ، عزّ و جلّ . چون وزير اين نامه‌ها بخواند ، بونصر را گفت : اى خواجه تا اكنون سر و كار با شبانان بود و نگاه بايد كرد تا چند دردسر افتاد كه هنوز بلاها بپاى 14 است . اكنون اميران ولايت‌گيران 15 آمدند . بسيار فرياد كردم كه بطبرستان و گرگان آمدن روى 16 نيست ، خداوند فرمان نبرد ، مردكى چون عراقى كه دست راست خود از چپ نداند 17 مشتى زرق 18 و عشوه 19 پيش داشت 20 و از آن هيچ بنرفت 21 ، كه محال و باطل بود . ولايتى آرميده چون گرگان و طبرستان مضطرب گشت و بباد شد و مردمان بنده و مطيع عاصى شدند ، كه نيز 22 با كاليجار راست نباشد 23 ، و بخراسان خللى بدين بزرگى افتاد . ايزد ، تعالى ، عاقبت اين كار بخير كناد . اكنون با اين همه نگذارند كه بر تدبير راست برود و اين سلجوقيان را بشورانند و توان دانست كه آنگاه چه تولّد شود . پس گفت : اين مهم‌تر از آن است كه يك ساعت بدين فروتوان‌گذاشت 24 ، امير را